تبليغاتX
پاییز سرخ

پاییز سرخ

جدیدترین ها از فیلم موزیک نرم افزار بیوگرافی خبر عکس

 

رفتی ولی غم رفتنت را در دلم یادگاری گذاشتی چه یادگار قشنگی...!؟(قشنگیش واسه خاطرات با تو بودن) چه یادگار تلخی...(تلخیشم واسه لحظات بی تو بودن) واسه منی که الان هیچی نیستم همین غمت یک دنیاست. میدونی من با وجود تو پر می گرفتم وبال می گشودم به سوی آرزوهای محال ولی الان چی؟ الان نه حرفی نه دلی نه قلبی نه احساسی برام مونده... به خدا دلم واسه خودم میسوزه... وقتی به یاد حرفات می افتم به یاد قولایی که بهم دادیم. نمیدونم چرا با این همه سوختنم هنوزم دوستت دارم. نکنه طلسمم کردی؟ آره تو با چشمات با یک نگاه غریبانه منو این جوری اسیر خودت کردی... تو که دوستم داشتی چرا نتونستی باهام بمونی؟ چیه خیلی بد شدم همه تقصیرات را گردن تو انداختم...! نترس تو یک وکیل مدافع خوب داری که منم از پسش برنمیام و فقط دوست داره منو محکوم کنه و بد جوری ازت دفاع میکنه... میدونم هنوزم اگه ببینیش میشناسیش این وکیل مدافع عاشق کسی نیست جز قلب تو... مگه یادت رفته روزی که باهام عهد دوستی بستیم قلبامون با هم عوض کردیم... طفلکی قلب من چه عذابی میکشه در کنار یک غریبه که می خواد جای منو بگیره... یک حسی بهم میگه خیلی غمگینی حتی غمگین تر از من... ولی نمی تونم کاری واست بکنم جز دعا برای صبر بیشتر برات...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 22:8  توسط (مدیران وبلاگ)  | 

اگه میشد دوباره به دنیا بیام , می خواستم یه صخره یخی روی آب باشم , مثل تو , اونوقت با هم به هر جا خواستیم فرار می کنیم
اگه میشد دوباره به دنیا بیام , می خواستم یه باد سرکش باشم , از جنس تو . اونوقت نگاهم به نگاهت محرم بود
اگه میشد دوباره به دنیا بیام , می خواستم یه گل تنها باشم , شبیه تو . اونوقت شاید تنها دوستهای هم بودیم
اگه میشد دوباره به دنیا بیام , می خواستم یه راز باشم , عین تو . اونوقت شاید جفتمون تو یک سینه کنار هم جا می گرفتیم


اگه میشد دوباره به دنیا بیام , می خواستم یه محبت باشم از تو . برای تو . تا بشینم تو دلی که شکوندیش و چشمت رو روش بستی
اگه میشد دوباره به دنیا بیام , می خواستم یه تصویر باشم , جلوی چشمهای تو . تا ببینی که چطور عشقم رو خرج تصویر شدنم کردم
اگه میشد دوباره به دنیا بیام , می خواستم یه سوال باشم , تا تو همیشه پاسخ من باشی
اگه میشد دوباره به دنیا بیام , می خواستم اشک تو باشم
تا درون چشمهات متولد بشم
روی گونه هات زندگی کنم
و روی لبهات بمیرم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:3  توسط   | 

اگر دبير فارسي بودم

نامت را اولين غزل از صفحه کتابها مي نهادم

اگر دبير جبر بودم

عشق مجهول تو را بر قلب معلوم خودم بخش ميکردم تا
معادله محبت پديد آيد

اگر دبير هندسه بودم

ثابت مي کردم که شعاع نگاهت چگونه از مرکز قلبم گذشت

اگر دبير ديني بودم

مي دانستم که بعد از خدا اول تو را دوست خود بدارم

اگر دبير شيمي بودم

وجودم را چنان در وجودت حل مي کردم که به هيچ فرمولي
نتوان تجزيه کرد

اگر دبير عربي بودم

يک صدا فرياد مي زدم انا اهبک

اگر دبير زبان بودم يک صدا فرياد ميزدم


I LOVE YOU

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 0:28  توسط   | 

همسران پادشاه

روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت. ...
او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترین ها هدیه میکرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد.
روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود میگفت " من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام ."
بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه میشوی؟ " او جواب داد "به هیچ وجه !" و در حالی که چیز دیگری میگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟" او جواب داد " نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد ." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد. بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت " من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟ او گفت " متأ سفم! در این مورد نمیتوانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم ". جواب او همچون گلوله هایی از آتش پادشاه را ویران کرد. ناگهان صدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی کند به کجا روی، با تو می آیم ." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوءتغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم .
در حقیقت، همه ما در زندگی کاری خویش 4 همسر داریم . همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به این که تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترک سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها می گذارد . همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد . همسر دوم ما، همکاران هستند . فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین کاری که می توانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند . همسر اول ما عملکرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشی از آن غفلت مینماییم. در صورتی که تنها کسی است که همه جا همراهمان است . همین حالا احیاءش کنید، بهبودش ببخشید و مراقبش باشید.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 13:29  توسط   | 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

 وقت پرپر شدنش، سوزو نوايي نکنيم

پر پروانه شکستن،هنر انسان نيست

 گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم

 يادمان باشد ، سر سجاده عشق

 جز براي دل محبوب، دعايي نکنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 11:34  توسط تیام  | 

تو را به جای همه کسانی که نمی شناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی برای نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟

 من خود، خویشتن را بس اندک
می بینیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 11:24  توسط تیام  |